اعلام آمادگی بسیجیان غیور و شیر مرد شهرستان میانه در راهپیمایی روز قدس(روز جمعه)




![]() |

1- دانشگاه شیراز قبول شده بود.
همان موقع دوتا پسرهایم توی اصفهان و تهران درس می خوادند. حقوقم دیگر
کفاف نمی داد. گفتم « حسین ، بابا ! اون دو تا سربازی شونو رفته ن . بیا تو
هم سربازیتو برو . بعد بیا دوباره امتحان بده . شاید اصفهان قبول شدی. این
طوری خرجمون هم کمتر می شه .»
2- رفته بودم قوچان به ش سر بزنم.
گفتم یک وقت پولی ، چیزی لازم داشته باشد. دم در پادگان یک سرباز به م گفت «
حسین تو مسجده » رفتم مسجد . دیدم سرباز ها را دور خودش جمع کرده ، قرآن
می خوانند نشستم تا تمام شود. یک سرهنگی آمد تو ، داد و فریاد که « این چه
وضعشه ؟ جلسه راه انداخته ین ؟ »حسین بلند شد؛ قرص و محکم.گفت « نه آقا !
جلسه نیس . داریم قرآن می خونیم .» حظ کردم . سرهنگ یک سیلی محکم گذاشت توی
گوشش. گفت « فردا خودتو معرفی کن ستاد. » همان شد. فرستادندش ظفار ، عمان .
تا شش ماه ازش خبر نداشتیم . بعدا فهمیدیم.
3- از همان اول عادتمان
نداد که نامه بنویسد یا تلفن کند یا چه . می گفت « از من نخواین . اگه
سالم باشم ، می آم سر می زنم. اگر نه ، بدونین سرم شلوغه ، نمی تونم بیام.»
4-
رفته بود کردستان. یازده ماه طول کشید. نه خبری ، نه هیچی . هی خبر می
آوردند تو کردستان، چند تا پاسدار را سر بریده اند. رادیو می گفت یازده
نفررا زنده دفن کرده اند. مادرش می گفت« نکنه یکیشون حسین باشه ؟ » دیگر
داشت مریض می شد که حسین خودش آمد . با سرو وضع به هم ریخته و یک ساک پر از
لباس های خونی.
5- دیگر دارد ظهر می شود. باید برگردیم سنندج. اگر
نیروی کمکی دی ر برسد ودرگیری به شب بگشد، کار سخت می شود؛ خیلیسخت . کومله
ها منطقه را بهتر از ما می شناسند. فقط بیست نفریم . ده نفر این طرف جاده ،
ده نفر آ« طرف . خون خونم را می خورد.- دیگه نمی خواد بیاین . واسه چی می
آیین دیگه ؟ الان مارو می بینن، سر همه منن رو می برن می ذارن روی ... صدای
تیر اندازی می آید از پشت صخره سرک میکشم. حسین و بچه هایش درگیر شدهاند.
می گوید « چه قدر بد اخلاق شده ای ؟ دیدبی که . زدیم بی چاره شون کردیم. »
داد می زنم « واسه چی درگیر شدی حسین ؟ با ده نفر ؟ قرار مون چی بود ؟ » می
خندد . می گوید «مگه نمی دونی ؟ کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله
»
6- نگاهش می کردم. یک ترکه دستش بود، روی خاک نقشه ی منطقه را
توجیه می کرد. به م برخورده بود فرمان ده گردان نشسته ، یکی دیگر دارد
توجیه میکند . فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن
موقع بلند شدیم. می خواست برود ، دستش را گرفتم . گفتم « شما فرمانده
گروهانی ؟ » خندید . گفت « نه یه کم بالاتر» دستم را فشار داد و رفت.حاج
حسن گفت « تو این ونمی شناسی ؟ » گفتم « نه . کیه ؟ » گفت « یه ساله جبهه
ای ، هنوز فرمان ده تیپت رو نیمشناسی؟»
7-
همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش
نشده حسین فرمانده تیپ است . من هم اول که آمده
بودم ، باورم نشده بود. حسین آمد ، نشست روبه رویش .
گفت « آزادت می کنم بری.» به من گفت « به ش بگو.»
ترجمه کردم . باز هم معلوم بود باورش نشده . حسین گفت « بگو بره خرمشهر، به
دوستاش بگه راه فراری نیس، تسلیم شن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی کنیم.» خودش بلند شد دست های او را
باز کرد. افسر عراقی می آمد؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های
سفید که بالای سرشان تکان می داند.
8- منطقه کوهستانی
بود. با صخره های بلند و تی و نفس گیر. دیده بان های عراقی از آن بالا
گرای ما را می گرفتند، می دادند به توپ خانه شان .
تمام تشکیلات گردان را ریخته بوند به هم. داد زد « برید بکشیدشون پایین
لامصبارو.» چند نفر را فرستاده بودم خبری نبود ازشان . بی سیم
زدم ، پرسیدم « چه خبر ؟ » با کد و رمز گفتند که کارشان را ساخته اند، حالا خودشان از نفس افتاده اند و الان است که از
تشنگی بمیرند. یک ظرف بیست لیتری آب را برداشت، گذاشت
روی شانه اش. راه افتاد سمت کوه . دویدیم طرفش « حسین آقا. شما زحمت نکشید. خودمون می بریم. » ظرف های آب را نشان داد: هرکی
می خواد ، برداره بیاره .
9- دو تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط
پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم ، اون جا
که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم
کاشته بودن . یه مقدار از گندم ها از بین رفته.
بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته ، پولشو به
صاحبش بدین.»
10- بیست سی نفر راننده
بودیم. همین طور می چرخیدیم برای خودمان . مانده بود هنوز تا عملیات بشود ؛
همه بی کار ، ما از همه بی کارتر.- آخه حسین آقا ! ما اومده یم این جا چی
کار؟ اگر به درد نمی خوریم بگید بریم پی کارمون.
دورش جمع شده بودیم . یک دستش دور گردن یکی بود. آن
یکی تو دست من . خندید گفت « نه ! کی گفته ؟ شما همین که این جایین از
سرمون هم زیاده . این جا دور از زن و بچه تون ، هر
نفسی که می کشید واسه تون ثواب می نویسن همچی بی کار بیکار هم نیستین. راه
افتاده بودیم این طرف آن طرف ؛ سنگر جارو می کردیم ، پوتین واکس می زدیم،
تانک می شستیم.
11- از صبح آفتاب خورده بود توی سرم ؛ گیج بودم .
سرم درد می کرد. با بدخلقی گفتم « آقا جون ! این رئیس ستاد کجاس؟» حواسش
نبود. برگشت . گفت «جانم؟ چی می گی ؟ » گفتم «رئیس ستاد. » گفت « رئیس ستاد
رو می خوای چه کنی ؟ » گفتم « آقا جون ! ما ازصبح تا حالا علاف یه متر سیم
کابل شده یم.می خوایم برق بکشیم پاسگاه . یه سری دستگاه داریم اون حجا.
یهمتر سیم کابل پیدا نمی شه .» گفت « آهان ! برایین.» گفتم « جاسوسی کدومه برادر؟ حالت
خوشه ها . برای شنود می خوایم.» رفتیم تو.دیدم رئیس ستاد جلوی پاش بلند
شد.
12- از کنار آش پزخانه رد می شدم. دیدم همه این طرف آن طرف می
دوند ظرها را می شویند. گونی های برنج را بالا و پایین می کنند. گفتم « چه
خبره این جا ؟ » یکی کف آش پزخانه را می شست. گفت « برو . برو. الآن وقتش
نیس. » گفتم «وقت چی نیس؟ » توی دژبانی ، همه چیز برق می زد. از در و دیوار تا
پوتین ها و لباس ها .شلوارها گتر کرده. لباس ها
تمیز ، مرتب. از صبح راه افتاده بود برای بازدید واحدها.
همه این طرف آن طرف می دویدند.
13- ده ماه بود ازش خبری نداشتیم.
مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه
؟ زنده س ؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟
کار و زندگی دارم خانوم.
جبهه ه یه وجب دو وجب نیس .از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه . حاج
آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید .آمدم خانه . به مادرش
گفتم.گفت« حسین ما رو می
گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرماده لشکر
اصفهان است.
14- داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت
بیمارستان افتاده ، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت
دستش یه خراش کوچیک
برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین.
خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » هان شب
رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم .گفتم
«خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده ، سرم که قطع نشده .»
15-
رفتیم بیمارستان ، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمان ده های ارتش وسپاه آمدند و کی
و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی
کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من
پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا
دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمان ده لشکر شده . »
16-
تو جبهه هم دیگر را می دیدم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه
روز یک بار را باید می رفتم می دیدمش . نمی دیدمش ، روزم شب نمی شد. مجروح
شده بود.نگرانش بودم . هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید
بیاد ببینمش .دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم.
با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیدهبود. آستین خالیش را نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم «
فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من ، یک نگاه به دستش ، می
خندید.
17- می پرسم « درد داری ؟ » می گوید
« نه زیاد .» - می خوای مسکن به ت بدم؟ - نه . می گیم « هرطور راحتی.» لجم
گرفته . با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.»
18-
گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت . از تخت آمد پایین،
بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گرفته
بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خرده ،
شکسته .» خندید . گفت « چه خوب !دست من یه ترکش بزرگ
خورده ، قطع شده.»
19- دکتر چهل وپنج روز به ش استراحت داده بود.
آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر رفته
.» گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو ببر سپاه
، بچه هارو ببینم .» بردمش . تا ده شب خبری نشد ازش . ساعت ده تلفن کرد ،
گفت « من اهوازم . بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»
20-
شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص شده . برگشته.
ازسنگر فرماندهی سراغش را می
گیریم. می گویند. « رفته سنگر دیده بانی.» - اومده طرف ما ؟ توی سنگر دیده بانی هم نیست. چشمم میافتد به دکل دیده بانی . رفته
آن بالا ؛ روی نردبان دکل. « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ » می
گوید « کریم! ببین . با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم
تمرین می کنم . خوبه.نه ؟»می گویم « چی بگم والا؟»
جاسوسی می خوا
منبع:
کتاب خرازی رهی رسولی فر انتشارات روایت فتح

کتاب زین الدین
15) خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.
منبع:http://www.100khatere.blogfa.com/cat-3.aspx
{عزیزان بازدید کننده برای دیدن ادامه ی سیرت آن بزرگوار به ادامه ی مطلب مراجعه فرمائید}>>>

1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم "مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته." کی باور می کند؟
2) ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد
به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.
3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن
رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.
4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار
می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی
ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای
جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.
5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا
بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت
کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک
ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت
"پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی."
6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:"صنعت نفت در سرتاسر کشور باید
ملی شود" گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.
7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان،
چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره.
8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده
و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود
"این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک."
9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا
نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.
10) بورس گرفت. رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر
کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستند و به ش گفتند "ما ترمی
چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند." پدر گفت
"مصطفی عاقل و رشیده. من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم" بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس
بخواند، برمی گردد.
11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم. به انتخابات فقط چند
روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم. درست قبل از انتخابات، مصطفی رفت و
صحبت کرد. برنده شدیم.
12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت "شما
نمره گرفته ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می دهد." خودش می
خندید. می گفت "کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من
هم بمانم"
13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه
ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.
14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم.نمی دانستیم چه کار می
شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی، تدریس کنیم. چمران بالاخره
به نتیجه رسید. برایم پیغام گذاشته بود "من رفتم.آنجا یک سکان دارهست."
و رفت لبنان.
15) ما عضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان
برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده
است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی ما را راه انداخته. فهمیدیم
این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.
16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت. همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می
خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم، اما هرجور بود خودم را می
رساندم به کلاس. حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.
17) چپی ها می گفتند "جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می
کند." راستی ها می گفتند "کمونیسته." هر دو برای کشتنش جایزه
گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف
تر دنیا،
استادی سرکلاس می گفت "من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما
کار
می کرد.
18) اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس
کلمه ای را غلط گفته بود. همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط
می گفتند. امام موس می گفت "دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست
کرد."
19) بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.
20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند "این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟" آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.
منبع:http://www.100khatere.blogfa.com/
کاربران گرامی لطفا برای دیدن ادامه ی صفات آن بزرگوار به ادمه ی مطلب بروید

بچه بود که انقلاب را ديد.نوجوانيش را در آن گذراند.شاگردي پدر را کرد؛عاشق کارهاي فني بود. وقتي مطهري را شناخت،دلش خواست برود سراغ طلبگي که نرفت.دانشگاه علم و صنعت،دو سال برق خواند؛آن قدر تودار بود که خانوادهاش نميدانست دانش جو است.حتا وقتي خبر دستگيريش را شنيدند،باورشان نميشد.دوستانش شايد جسارتش را در کوچه و خيابان ديده بودند، ولي در خانه،داداش احمد مهربان و سخاوت مند بود.
حبس کشيد.رنج ديد،آن قدر که
توانست پشت و پناه آدم ها باشد.جنگيدن برايش درس بود. ميآموخت و آموزش
ميداد.و تربيت ميکرد.به همان راحتي که توبيخ و تنبيه ميکرد،گريه ميکرد و
حلاليت ميطلبيد.
آن قدر به افق هاي دور چشم ميدوخت که روزي در پس آن
ناپديد شد.
احمد متوسليان
تولد:15 فروردين 1332،تهران
اسارت:14
تير 1361:جنوب لبنان
دانش جوي مهندسي برق،دانشگاه علم و صنعت
فرمانده
لشکر 27 محمد رسول الله (ص)
1)چهار ماهش بود که رفتم مکه.
شبي که برگشتم، ديدم چشمهايش گود رفته و پاهايش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت
ميزد. خيلي ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن يجيب خواندم. انگار
دوباره زنده شد.
به مادرش گفتم «حالا شيرش بده.»
2) سرش توي کار خودش
بود. آرام،تنها، يک گوشه مينشست. کم تر با بچه ها بازي ميکرد. خيلي لاغر
بود. مادر نگران بود.
ـ بچهي چهارساله که نبايد اين قدر آروم باشه.
بعدها
فهميدند قلبش ناراحت است.عملش کردند.
3)به بابا گفت«من هم ميآم پيشت.
ميخواهم کمک کنم.»
بابا چيزي نگفت. فقط نگاهش لغزيد روي کيف و کتاب
احمد. احمد اين را که ديد گفت«بعد از مدرسه ميآم. زود هم برميگردم که
درسام رو بخونم.»
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس بايد خوب کار کني.»
4)سيني
هاي شيريني را پر ميکرد،ميگذاشت روي پيش خان. وقتي از مغازه بيرون
ميرفت، سيني ها خالي بود.
آخرهاي دبيرستان که بود،ديگر بابا ميتوانست
خيلي راحت مغازه را دستش بسپارد.
5)دور هم نشسته بوديم و از سال چهل و
دو ميگفتيم.
حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لب. گفت«اون روزها ده
سالم بيش تر نبود. از سياست هم سر در نميآوردم. ولي وقتي ديدم مردم رو تو
خيابون ميکشن،فهميدم که ديگه بچه نيستم؛بايد يه کاري کنم.»
6)دلش
ميخواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند.حتا توي خانه صدايش
ميکردند«آشيخ احمد.»
ولي نرفت.ميگفت«کار بابا تو مغازه زياده.»
7)هنرستان
فني درس ميخواند. برايم يک گردن بند درست کرده بود. ورقه هاي فلزي را شکل
لوزي و دايره بريده بود و کرده بود توي زنجير.يک قلب هم وسطش که رويش اسمم
را نوشته بود.
8)ديپلم فني گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در يک
شرکت تأسيساتي کار کند. يک روز من را کشيد کنار و گفت«خواهر جون،فريده،من
يه امتحاني دادهم. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچي بخواي برات ميخرم.»
يادم
افتاد که يک بار برادر بزرگ ترم براي همه همبرگر خريده بود و براي من،چون
خواب بودم، نخريده بود.
تند گفتم«داداش،همبرگر برام بخر.»
امتحان
شرکت را که قبول شد،آمد خانه با يک پاکت دستش.همبرگر خريده بود؛براي همه.
9)هم
دانشگاه ميرفت،هم کار ميکرد؛ توي يک شرکت تأسيساتي. اوايل کارش بود که
گفت«براي مأموريت بايد برم خرم آباد.»
خبر آوردند دست گير شده.با دو نفر
ديگر اعلاميه پخش ميکردند.آن دوتا زن و بچه داشتند.احمد همه چيز را گردن
گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.
10)مادر رفته بود ملاقات.ديده بود ضعيف
شده.کبودي دست هايش را هم ديده بود.
ـ احمد جان،دستات چي شده؟
خنديده
بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جاي دستبنده. مي بندن دو طرف تخت، شلاقه
ميزنن.تقلا ميکنم که طاقت بيارم. ساکت شده بود.بعد باز گفته بود«نگران
نباش،خوب ميشن.»
11)يک بار ازش پرسيدم«قضيهي زندان رفتنت چي
بوده،حاجي؟»
جواب نداد.خودش را به کاري مشغول کرد.
ـ حاجي،هيفده
شهريور چي کار ميکردي؟وقتي امام اومد،توي کميته استقبال بودي؟
اخم هايش
رفت توي هم.
ـ تو با قبل چي کار داري؟ببين الآن دارم چي کار مي کنم.
12)روي
رکاب ميني بوس ايستاده بود. بچه ها يکي يکي از کنارش رد ميشدند، مي رفتند
بال.سروصدا و خنده ميني بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که ميخواستند
بروند جنگ.
ـ همه هستن؟ کسي جا نمونه. برادرا چيزي رو که فراموش نکردين؟
غلامرضا خيلي جدي گفت «برادر احمد، ما ليوان آب خوريمون جا مونده. اشکالي
نداره؟»
دوباره صداي خنده بچه ها رفت هوا.
احمد لبخند زد. به راننده
گفت «بريم»
13)صدايش شده بود آژير خطر.
ـ ضدانقلاب … بريزيد تو
سنگرا… سريع… بجنبيد…
بيرون ساختمان سنگرها پر ميشد.کار هر شب بچه ها
بود،تا صبح.گاهي وقت ها که نگاهش ميکردي،يکي را ميديدي سبزه،کمي جدي،کمي
ترسناک حتا.فرمان ده نبود،ولي عين فرمانده ها بود.
توي پادگان بانه،
دور از شهر بوديم و نميتوانستيم خارج شويم. دستور بود که بمانيم. نه آذوقه
داشتيم،نه مهمات؛نميدادند بهمان.
14) شب ها بچه ها با هم شوخي
ميکردند. جشن پتو ميگرفتند. حاج احمد يک گوشه مي نشست، ميرفت تو فکر.
شوخي ها که زياد ميشد، يک داد ميزد،هرکس ميرفت يک گوشه. بعضي وقت ها
خودش هم يک چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد.
15)بچه ها از شرايط بدي که
توي پادگان داشتيم مريض شده بودند. يک بار حاجي رفت سراغ يکي از خلبان ها و
گفت«بچه هاي مارو ببريد عقب.»
اعتنا نکردند يا گفتند«نميکنيم.»
حاجي
اشاره کرد،چند نفر دور هلي کوپتر پخش شدند.ضامن نارنجک را کشيد و گفت«اگه
بچههاي ما رو نبريد،هلي کوپتر رو همين جا منفجر ميکنيم.»
خلبان ها
فرار کردند.سرهنگ آمد چيزي بگويد،سيلي حاج احمد کنارش زد.
16)پيشنهاد
کرده بود وقت هاي بي کاري بحث هاي اعتقادي کنيم. توي يک اتاق کوچک دور هم
مينشستيم.خودش شروع ميکرد.
ـ اصلاَ ببينم،خدا وجود داره يا نه؟من که
قبول ندارم.شما اگه قبول دارين،برام اثبات کنين.
هر کسي يک دليلي
ميآورد.تا سه ـ چهار ساعت مثل يک ماترياليست واقغي دفاع ميکرد.يک بار يکي
از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزديک بود با حاجي دست به يقه شود. حاجي
گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخونديد که جدال بايد احسن باشه؟!»
17)
کارهاش که تمام شد،رفت لباس هاش را از گوشهي کمد جمع کرد و بغچه اش را بست
و رفت بيرون. دلم ميخواست ميرفتم ازش ميگرفتم و خودم ميشستم. چه فرق
داشت؟ براي خيلي ها کرده بودم، براي او هم ميکردم.
رفت بيرون. حمام را
روشن کردم. وقتي آمد، يک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد.
صبح زود
بلند شدم لباس ها را جمع کنم.بند خالي بود.
18) براي انجام دادن کارهاي
سنگر توي مريوان،اولين نفر اسم خودش را مينوشت.هرکجا بود،هرقدر هم کار
داشت،وقتي نوبتش ميرسيد،خودش را مي رساند مريوان.
19) با بچه ها توي
شهر ميرفتيم. لباس پلنگي تنم بود و عينک دودي زده بودم. يکي را ديدم شلوار
کردي پاش بود. از بچه ها پرسيدم «کيه؟»
گفتند:«متوسليان.»
به فرمان
دهم گفته بود«بهش بگين اين لباسو ميون کردا نپوشه.ما نيومدهيم اين جا
مانور بديم.»
20) پرسيد«کجا بودي تا حالا؟» گفتم«داشتم غذا ميخوردم.»
دست انداخت يقهام را گرفت و با خودش برد.
يک پسر هفده ـ هجده ساله روي
تخت دراز کشيده بود.مارا که ديد،ترسيد.دست و پايش را جمع کرد.
ـ اينا
چيه روي دستاي اين؟
يقهام هنوز دستش بود.نفسم بالا نميآمد.گفتم«…خون.»
رو
کرد به آن پسر،پرسيد«از کي اين جايي؟»
ـ يک هفتهس.
ديگه داشت داد
ميزد.
ـ گفتهاي دستاتو بشورن؟
ـ گفتم،ولي کسي گوش نداد. يقهام را
از لاي دستش کشيدم بيرون،دررفتم. من را ديد،دوباره شروع کرد به دادوفرياد.
با
التماس گفتم«حاجي،به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي اومدهم.»
ـ نه
خير،يک ساعت و نيمه که اومدي،اما به جاي اين که بياي به مجروحا سربزني،رفتي
به کيف خودت برسي.
سرم پايين بود که صداي گريهاش را شنيدم.
ـ تو
هيچ ميدوني اون بچه دست ما امانته؟… ميدوني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ
کرده؟
21) وقتي گفتم امر خير در پيش دارم، نرم تر شد، ولي بازهم
ميگفت«بيست روز نه.» ميگفت«نميشه.»
گفتم«پس چند روز،حاجي؟»
گفت«پنج
روز.»
فقط رفت و برگشتنم پنج روز طول ميکشيد.
برگهي مرخصي را
گرفتم و رفتم.
22)مثل يک کابوس بود. فکر ميکرديم همه ضدانقلاب ها را
بيرون کردهايم. ولي هرشب، از يک جايي که معلوم نبود کجا است، صداي رگ بار
مسلسلهاشان ميآمد. شهر ريخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند.
پاسدارها سردرگم بودند.
23)صدايم کرد و آرام گفت«امشب برو کانال فاضلابو
مين گذاري کن.»
پرسيدم«اون جا چرا،حاجي؟»
چيزي نگفت.مثل گيج ها
نگاهش کردم.بالاخره گفت«من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کردهم،از اون
جا ميآن.»
يادم نيست.يکي ـ دوشب بعد بود،صداي انفجار شنيدم.صبح رفتم
سرزدم.خون روي ديوارها شتک زده بود.جنازه ها را برده بودند.
24)هر وقت
ميرفتي توي مقر،نبود،مگر ساعت دو ـ سه ي نصفه شب. وقتي ميرسيد ميديد همه
خواباند،آن قدر خسته بود که همان جلوي در اسلحهاش را حايل ديوار ميکرد،
پتو را ميکشيد روي خودش و مي خوابيد.
25)همراه ما کشيده بود عقب.بايد
يک کم استراحت ميکرديم و دوباره ميرفتيم جلو.
قوطي کنسرو را باز کردم و
گرفتم طرف حاجي.
نگاهم کرد.گفت«شما بخورين.من خوراکي دارم.»
دست مالش را باز کرد.نان و پنيري بود که چند روز قبل داده بودند.
منبع:http://www.100khatere.blogfa.com/
>>>ادامه دارد...<<<

26)حاج احمد آمد طرف بچهها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي بهش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.»
حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش.
ـ کجاي اسلام داريم که
ميتونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگهس.تو حق نداشتي
بزنيش.
27)آخرين نفري که از عمليات برميگشت خودش بود.يک کلاه خود سرش
بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکراتها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت
کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
گفتيم«اگه شهيد ميشدي…؟»
گفت«اين بيت
المال بود.»
28)هر روز توي مريوان،همه را راه ميانداخت؛هرکس با سلاح
سازماني خودش. از کوه ميرفتيم بالا. بعد بايد از آن بالا روي برف ها سر
ميخورديم پايين.
اين آموزشمان بود. پايين که ميرسيديم، خرما گرفته بود
دستش،به تک تک بچه ها تعارف ميکرد. خسته نباشيد ميگفت.
خرما تعارفم
کرد.گفتم«مرسي.»
گفت«چي گفتي؟»
ـ گفتم مرسي.
ظرف خرما را داد دست
يکي ديگر.گفت«بخيز.»
هفت ـ هشت متر سينه خيز برد.
گفت«آخرين دفعهت
باشه که اين کلمه رو ميگي.»
29) آمبولانس دستم بود.با چند نفر ديگر
آمدند بالا. چند متر جلوتر،يک تير زد. همهي بچه¬ها پريدند پايين به جز من.
داد
زد«چرا نپريدي؟»
ـ چرا بپرم؟
تير زد.گفت«برو پايين.»
بعد گفت«همه
بياييد بالا.»
گفت«مرد حسابي،مگه تو پاسدار نيستي؟»
ـ چرا.
ـ مگه
توي آموزش بهت نگفتهن اگه جايي صداي تير شنيديد،فکر کنيد کمين خوردهيد؟
ـ
چرا
ـ پس چرا نپريدي؟
30) صبح زود جلوي چادر فرمان دهي ميايستادند؛
مثل نماز صبح. انگار که نبايد قضا ميشد.
يک بار از يکيشان
پرسيدم«منتظر چي هستي؟»
گفت«منتظر سيلي.حاج احمد بياد،سهميهي امروزمون
رو بزنه و ما بريم دنبال کارمون.»
هر روز ميآمدند.
31) عمليات
آزادسازي جادهي پاوه بود. قبلاَ تعريفش را از بچه ها شنيده بودم. يکي
گفت«اگه تونستي بگي کدوم حاجيه.»
يکي را ديدم وسط جمعيت کلاه خود گذاشته
بود؛ منظم و مرتب و گترکرده.گفتم«احتمالاَ اينه.»
گفت«آره.»
32)زخمي
شده بود.پايش را گچ گرفته بودند و توي بيمارستان مريوان بستري بود.بچه ها
لباسهايش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس هاي آن ها را
بشويد. گفتم«برادر احمد،پاتون رو تازه گچ گرفتهن.اگه گچ خيس بشه، پاتون
عفونت ميکنه.»
گفت«هيچي نميشه.»
رفت توي حمام و لباس همه بچه ها را
شست. نصف روز طول کشيد. گفتيم الآن تمام گچ نم برداشته و بايد عوضش کرد.
اما
يک قطره آب هم روي گچ نريخته بود.
ميگفت«مال بيت المال بود،مواظب بودم
خيس نشه.»
33) توي مريوان،ارتفاع کاني ميران،يک سنگر داشتيم،توش ده ـ
دوازده نفر خوابيده بوديم. جا نبود. شب که شد،پتو برداشت، رفت بيرون
خوابيد.
34) يک بار رفتيم يکي از پاسگاه هاي مسير مريوان.توي ايست
بازرسي هيچ کس نبود.
هرچه سروصدا کرديم،کسي پيدايش نشد. رفتم سنگر فرمان
دهيشان. فرمان ده آمد بيرون، با زيرپوش و شلوار زير. تا آمدم بگويم«حاج
احمد داره ميآد.»خودش رسيد.يک سيلي زد توي گوشش و بعد سينه خيز و کلاغ
پر.
برگشتني سر راه،همان جا،پياده شد.
دست طرف را گرفت کشيد کناري.
گوش
ايستادم.
ـ من اگه زدم تو گوشت،تو ببخش.اون دنيا جلوي ما رو نگير.
35)توي
مريوان،خانم ها را به مسجد راه نميدادند. متوسليان به خانم ها
ميگفت«بريد طبقه دوم. اگر اومدن دنبالتون، از اون جا بپريد پايين.»
توقع
داشت چريک باشند.
{عزیزان لطفا برای دیدن دیگر صفات این شهید فرهیخته به ادامه ی مطلب مراجعه فرمائید}
دائما با خودم تکرار می کنم شلمچه شلمچه شلمچه
شلمچه، چه نام مقدسي! اگر
از من بپرسند شلمچه يعني چه، مي گويم شلمچه يعني مكان پرپر شدن گلهاي خوش
بو، يعني كربلاي ايران …
آري شلمچه يعني كربلاي ايران، و فقط يك اعجاز
كربلائي مي تواند درك مريد از مراد را بدين منزلت رساند.
خاك جبهه
همان قداستي را دارد كه كربلا دارد. و بچه ها در آنجا نماز خواندند و
مقداري از خاك پاكش را بعنوان تبرك برداشتند
از درك اثري كه اين خاك
دارد، افكار درهم مي پيچد و عقل مبهوت مي شود. آخر مگر چه سرِّي در دل اين
خاك نهفته است؟ چه كساني در جان اين خاك آرميده اند؟ چه رازي در اين عالم
معنا هست؟ چه سروشي به گوش جانها وچه بويي به مشام دلها مي رسد؟ چه تصويري
در بصيرتها نقش مي بندد كه هر هوشي را مدهوش و هر بيننده اي را بينا مي كند
؟!
اين حال غريب از زبان دختري مسيحي شنيدني است:
من
دانشجوي تبريز هستم . مسيحي هستم . يعني بودم ! اما با ديدن اين همه مصلوب،
اين همه مسيح، اين همه شهادت خونين، اسلام آوردم و من هميشه مسلمان خواهم
ماند ….
خواهرم، چگونه نگريستي كه اين چنين دريافتي؟
آنجا
جايي است كه چشمهاي خشك نمي توانند ديد، چشمها بايد خيس باشد. بايد از اشك
موج بردارد تا بتوان به آنجا نگاه كرد
به سر گودال قتلگاه كه رسيديم،
پاهايمان ياراي ايستادن نداشت، در مقابل عظمت شهيدان بي اختيار به زانو
درآمديم و خاك آنجا را بوئيديم و بوسيديم ….
سر بر خاك، اشك و آه و
آرزو و حسرت در همه مي آميزد. چقدر زيبا اين بچه ها شهيد شدند، و چه فرصت
طلائي و آني و زود گذري بود كه نصيب اين عزيزان شد …
زيارت با سوز و
گداز ادامه دارد . همه انگارتمام گمشده هاي خود را يافتــــــه اند. روحها
سبك مي شوند بال درمي آورند و پرواز مي كنند و دردها التيام مي يابند. و
چه زيبا گفت امام عزيز:
همين تربت پاك شهيدان است كه تا قيامت
مزار عاشقان و دل سوخته گان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود
براي
چشمان بينا، ديداراز سرزمين نور چه زيباست و براي جانهاي آگاه چه با معني.
هر كجا كه پا مي گذاري، جبهه به گونه اي با تو سخن مي گويد: سنگرها،
خاكريزها سيم هاي خار دار و … تابلوي هويزه هم يكي از اينهاست كه دلدادگان
را به قتلگاه شهداي هويزه رهنمون مي شود و از آنجا به خدا. آري، براي آدم
به زمين هبوط كرده هر گوشه از مشهد اين اولياي الهي به يقين پنجره اي رو به
آسمان است . در اين مشهد مقدس، بي هيچ رنگ و ريايي، هر كس در عالمي كه فقط
خودش هست و خدا، آرام اشك مي ريزد و آهسته نجوا مي كند و تبرك برمي دارد:
…
چقدر گريه مزه مي داد، چه عرفاني, ميان بچه ها بود. بعضي عاشقانه چفـــيه
هايشان را به خاك شهدا تبرك مي كردند.
***
خاك وفادار طلائيه،
خاك دامن گير طلائيه، خاك خون رنگ طلائيه هم به گرمي زائران سرزمين نور را
به آغوش مي كشد .
… به طلائيه وارد شديم جايي كه هنوز تعدادي از
پيكرهاي پاك شهيدان را در سينه خود به امانت داشت…
عده اي كه سابقه حضور
در جبهة جنگ را دارند، وقتي كه به اينجا مي آيند و ياد هجرت دوستانشان مي
افتند، غم بر آنها مستولي مي شود و از ماندن خود شرمسارانه نالة فراق سر مي
دهند. خاطره هاي معنوي خود را در آن سالهاي شور و عشق به ياد مي آورند و
منقلب مي شوند، اما…اما نوجوانان و جواناني كه سابقة جبهه ندارند چه مي
بينند و چه حس مي كنند كه آنچنان متحول مي شوند؟!
خدایا دلهایمان را کربلایی کن و آرامش ببخش
یا الله

امشب رحمت دوست جاریست, مانند رود, نه! مانند باران, اگر دلتان لرزید,
بغضتان ترکید,
کسی اینجا محتاج دعاست, اگر یادتان بود باران گرفت دعایی
به حال من بیابان کنید.
.
.
.
امشب سر مهربان نخلى خم شد / در کیسه نان بجاى خرما غم شد
در
کنج خرابه ها زنى شیون کرد / همبازى کودکان کوفه کم شد . . .
.
.
.
باشورحسینى
وصلابت حسنى درسوگ علی میگرییم
دعایتان توشه بی برگی ما . . .
.
.
.
امشب
تمام آینه ها را صدا کنید / گاه اجابت
است رو به سوی خداکنید
ای دوستان آبرودار در نزد حق / درنیمه شب قدرمرا
هم دعا کنید . . ..
.
.
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند / بردند
به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی / ما را به محبت
علی(ع)بخشیدند . . .
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا
.
.
.
مارا به دعا کاش فراموش
نسازند / رندان سحر خیز که صاحب
نفسانند . . .
.
.
.
از عرش صدای ربنا می آید / آوای خوش خدا
خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید / مهمان خدا سوی خدا می آید . .
.
.
.
.
گویند کریم است و گنه می بخشد / گیرم که ببخشد زخجالت
چه کنم . . . ؟
.
.
.
شرمنده
از آنیم که در روز مکافات / اندر خور عفو تو نکردیم گناهی . . .
.
.
.
یا
رب ز تو امروز عطا می طلبم / هشیاری و بخشش خطا می طلبم
مقبولی روزه و
نماز و طاعات / از درگه لطفت به دعا می طلبم . . .
.
.
.
یکی
ازبهترین وقت های دعا که مستجاب میشه وقتی هست که از همه چیز نا امید
هستیم
و یک ذره غرور هم نداریم , بخصوص اگر موقع افطار باشد . . .
.
.
.
ز
مردم دل بکن یاد خدا کن / خدا
را وقت تنهایی صدا کن
در آن حالت که اشکت می چکد گرم / غنیمت دان و ما
را هم دعا کن . .
= = = = = = = = = = = = = = = =
به هر قيمتي كه شده بايد به جبهه بروم، اين پيماني بود كه با خودم بسته بودم. چند ماهي
كارم شده بود «دستكاري توي شناسنامه» سرزدن به همهي پايگاههاي اعزامي و كفش
پاشنه بلند پوشيدن، اما هيچكدام از اين كارها به نتيجه نرسيد.
يكي از روزهاي خرداد كه در حال بازگشت از امتحان بودم به فكرم رسيد كه به مركز اعزام
سپاه، مستقر در «عبدالحق» سري بزنم، شايد فرجي شود و قفل اين در (اعزام به جبهه) باز شود.
قبل از وارد شدن به دفتر چشمم به اعلاميهاي كه روي در چسبانده شده بود خورد: «اعزام
مجدد نيروها به جبهه، تاريخ 19 خرداد». وارد دفتر شده و مستقيم به دفتردار نگاه كردم
و خيلي محكم گفتم: «براي اعزام مجدد آمدهام» نميدانم چرا اما او حرفم را باور كرد و
پرسيد: «آموزشديده هستي؟» زبانم بريده بريده گفت: بله اما دلم گفت: «نه»
در جوابم پاسخ داد: «ميتواني ثبتنام كني» از آنجايي كه مدارك ثبتنام هميشه همراهم
بود، ثبت نام كردم. از دفتر كه بيرون آمدم به خاطر دروغي كه گفته بودم، ناراحت بودم اما
به دليل اينكه يك خان از هفتخان را گذرانده بودم خوشحال بودم. به طرف خانه حركت
كردم. شب قبل از اعزام ساكم را حاضر كرده و به والدينم گفتم: «فردا تا ساعت 6
بعدازظهر منتظر من نباشند». براي تمرين فوتبال به باشگاه ميروم.
فردا به طرف عبدالحق حركت كردم اما با دستاني لرزان و دلي پر از دلهره به دفتر كه
رسيدم از من پرسيدند: تأييدهي پايان دوره آوردهام يا نه. من هم در جواب آنها پاسخ
دادم: «راستش را بخواهيد من در قائمشهر آموزش ديدهام و به دليل تعطيلي و كمبود وقت
نتوانستم مداركم را بياورم».
مسئول دفتر باور كرد و گفت: «سوار شو» ميخواستم همانجا نماز شكر بجا بياورم كه
يكي از بچههاي محله مرا ديد و گفت: «تو كجا ميروي؟» تو كه نه آموزش ديدهاي و نه
قبلاً به جبهه رفتهاي؟»
مسئول دفتر كه تازه متوجه ماجرا شده بود از سوار شدن من جلوگيري كرد. خيلي ناراحت
شدم. به قدري كه صداي گريهام به هوا رفت. گريهاي كه دل سنگ را به درد ميآورد اما
آنها را نه... وقتي ديدم كه گريههاي من آنها را راضي نميكند جلوي ماشين خوابيدم و
گفتم: « يا مرا با خود به جبهه ميبريد يا بايد از روي من رد شويد». مسئول دفتر اينبار
دلش به رحم آمد و گفت: «برو اما به والدينت خبر ميدهم». گفتم: «ايرادي ندارد و به
سرعت سوار شدم كه مبادا نظرش تغيير كند».
برادرم فردا صبح به سمت رامسر حركت كرد، ولي وقتي به پادگان رسيد ما نيم ساعت بود
كه به سمت جبهه حركت كرده بوديم.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
|
اي سرزمين خسته و خاموش نخلها بالا بلند سبز که دل ميبري مرا | |||
|
منبع: كتاب حماسه هاي هميشه ج1 |
برنامه مرجع کامل دفاع مقدس (کاملترین برنامه ساخته شده) دارای کتابخانه با متن کامل چند جلد کتاب و مجموعه بیش از هشتاد مقاله مهم و نا گفته های جنگ و لایه های پنهان جنگ
توجه: این برنامه مخصوص موبایل میباشد
http://www.ebook4mobile.com/ebook-449.html
نوشته شده توسط علي ميکائيلي
مرکز حفظ آثار وارزشهاي دفاع مقدس ميانه براي ارج نهادن به مقام شامخ شهداي عزيزو رزمندگان هشت سال دفاع مقدس درمحل ناحیه مقاومت بسیج میانه راه اندازی شد. این مرکز براي جمع آوري آثار به جامانده از دوران هشت سال دفاع مقدس از جمله عکس وفيلم ،خاطره ودل نوشته و وصيت نامه وديگر آثار شهداي عزيز و رزمندگان سلحشور به منظور استفاده آحاد مردم و انتقال فرهنگ اصيل جبهه و جنگ به جوانان عزيز از عموم از عموم همشهريان عزيز دعوت به همکاري مي نمايد. فلذا جهت ارسال آثار خود به پست الترونيکي ميثاق با شهدا با شماره تلفنهای ۰۴۲۳۲۲۳۲۸۵۱-۳و 09143237205 تماس حاصل فرمائيد.
و من الله توفیق